سلام دوستان می بخشین اگه من خیلی دیر آپ می کنم آخه این چند مدت خیلی مشغله فکری داشتم . این نوشتم با دیگر نوشته هام کلی فرق داره ، آخه اين بار همين طوري هوس كردم شعر بگم . البته خوب ديگه چون برا اولين باره شما هم نمي خواد زياد خرده بگيريد يعني ميگم اگه خواستيد بخنديد تو دلتون بخنديد . درضمن نظر يادتون نره . ممنون ميشم .
شعر من ناگفته سهم من است
شعر من گنجينه سر من است
شعر من هرچه كه هست و هرچه نيست
اين همين بس كه شقايق زنده است
سوز و سوداي دل آشفته ام
هر چه هست آينه قلب من است
***
قلب من عشوه ي چشم تو بود
چشم من همچون شب تار تو بود
چشم من ، تو قاصد قلب مني
بازي و بازيچه رسم غمي
خون من جاري ز شك يار بود
چشم يار هم زاطرافيان دليار بود
مست عشق بادي دل مي شدم
در ميان روز ها بي شب مي شدم
گويي در اين روزهايي كه شب نداشت
صاحب دل طاقت غم را نداشت
اي حاصل عشق بي شب هاي من
در ميان گوشه هاي شهر من
عاقبت آنچه فكرش را نمي كرديم شديم
آنچه همي بايد نمي بايد شديم
سايه شب دامنش را باز كرد
روز ها را در دل من خواب كرد
در ميان ظلمت انديشه ام
هي به دنبال صداي ريشه ام
آمدم اين ميان در قلب خويش
در كنار روزگار وصل خويش
كه اين چنين من كه باور داشتم
ره به سوي گلشن يار داشتم
پس چرا آمال قلبم غم شده
دور ز فرداهاي دل شيدا شده
اين هماني بود كه گويند گم گشته بود
در ميان فرياد هاي روز شب گشته بود
گفت مي داني ؟ چرا غم آمده در قلب تو
چون نمي ديد نعمت را صاحبخانه دل
چشم تو